حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت شصت و سوم :
فصل 41
ساعت از سه نیمه شب گذشته بود. مینا به طرف راست غلت خورد و با شنیدن صدای گریهی آرامی چشمانش را باز کرد. با ناراحتی روی تخت نشست، آباژور را روشن کرد و صدا زد:
ـ نیکی!
نیکی چنان نگاهش کرد که قلبش آتش گرفت. کمی نزدیکتر شد و با مهربانی در آغوشش گرفت:
ـ گریه نکن عزیزم! چرا از کاه برای خودت کوه ساختی؟ نباید سر حدس و گمان زندگیتو خراب کنی.
نیکی اشکریزان گفت:
ـ اگه

لطفا صبر کنید...

اسرا
0ممنون راضیه بانونیکی تصادف کردیارفت پیش سهیلا؟